۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

Psyche



I'm looking for you in the woods tonight,
I'm looking
Looking for you in my flashlight, I'm searching
From in the high or down the ocean
And I face myself in reason
Gain the wolf
Gain the wolf
Conjure me as a child
Slipping down a webside
Stretch up I cannot reach him
Jumping up they drag him from the water
I watch them march him into life
I watch them take him from the pale
Into the sky for your eagle eye
The sun seeds a sickle and a scythe
Ridicule they won't allow
Quench abuse and let love flower
Rip the cage out of your chest
Let the chaos rule the rest
Show without showing
What you know without knowing
Twigs snap eye / I catch no canoe only you and me
Alone on the ol' teal sea
Dissolving who we are
Call out for yesterdays destiny come
We're on a foreign shore
It was your mark of falling
I was the car still running
And when you call i'll be your shield for life
And if you feel it you will fly
The sun should have been with me
When I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in
As I was set to fall in

Massive Attack - Psyche

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

چراغ پشت پنجره




- سلام.
- سلام.
- اون چراغ پشت پنجره رو می بینی‌؟
- آره.
-نظرت راجع بهش چیه؟
-همون استوانه ای رو میگی‌؟
- نه احمق! بهت گفتم ۱۲:۳۵
- ولی‌ من یادمه که...
- الان بگو کجایی؟
- ...
- بهت میگم الان کجایی؟
- .... می‌شه که ....
- نه!
- می‌شه که امشب ....
- تو خوبی‌؟
- اصن بره چی‌ زنگ زدی؟
- فقط یه سوال داشتم.
- چی‌؟
- اون چراغ پشت پنجره رو میبینی‌؟

۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه

شاید

شاید.
حقیقی‌‌ترین نگاه در پشت شیشه‌های دودی مخفی‌ شده است.
و چه روحانیند گنجشکانی
که هنگامه‌ غروب آواز سر میدهند،
تا شاید تاریکی‌ را به طلوع پیوند زنند.
شاید.

کاش آن شب،
که روی چمن‌ها میخزیدیم،
بند‌های کفشم به یک دیگر گره نخورده بودند.
و کاش تو در کفی‌ غلیظ خود را غرق نمیکردی.

و.
شاید.
حقیقی‌‌ترین نگاه،
خیرگی به پایین باشد.
در آستانهٔ‌ سقوط.

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

نقاب هاي دروغين آن هزاران پرنده کاغذي شناور.


در گذرگاه درک زايش طلوع
و بر افروختن آتشي از خون آن
در افق.
در انعکاس.
از کلام .
دگر سوی لبان باد.
به ماه‌ي‌ کهربايي‌ خيره گشته ام.


و سپس سکوت...
......
......
هم آغوشي سرد ابر‌هايي تيره با طلوع.


باراني سياه باريدن را پیمود.
در پيش چشمان.
ناپديد.
تا به امروز.
ديگر آن هزاران پرنده کاغذي
شناور
بر روي مرکب خطوط آسمان
نقاب هاي دروغين را.
به زمين.


بارانی سودا زده.
جاودان.
بارانی سودا زده
مرا از هم ميپاشد.

۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

آیینه های آویزان از خود


به شکار قدرت خود را می آزماییم.
و در آیینه های آویزان از خود انعکاس سایه دیگران را میجوییم.
با آیینه ها راه میرویم.
میخندیم.
حرف میزنیم.

در آینه ها میلرزیم.
و از شکست آن میترسیم.

در خفای خود آیینه های چروک خورده را به چوب لباسی می آویزیم تا با سنگینی وزن خویش خشک شوند.

وای بر آن ثانیه که "خود" نیز دروغ ها را درخلوت "خویش" به باورها پیوند زند.

به چه هم سانی با وسواس "قاب" هر "لحظه" انتخاب میشود.
و به چه سان دیگر با تردید خاک از آن "قاب" زداده.

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

بیمارستان


صدای خشکِ چرخش کلید برنجی در سوراخ کلید سکوت تاریکی‌ اتاق راشکست. لبخندِ خشکی زد و آرام در را به جلو هل داد. جیغ چرخش در را با چشم دنبال کرد. چراغ را روشن نکرد. کفشهایش را در نیاورد. آرام به آینهٔ آویزان به ستون نزدیک شد. صدای بوق بوق خفیفی میامد. چراغی چشمک زن روی تلفن، عدد ۱ را چشمک میزد. فشار دگمه پیغام گیر نوار داخل تلفن را به چرخش واداشت.

بووووووووق
-....
-........
-.... احمد...
-احمد گوشی رو بردار...
-میدونم که خونه‌ای... الو...
-احمد منم بردار...
(ناله خفیفی پشت تلفن مرتعش شد)
-خواهش می‌کنم... احمد..
-احمد.. احمد ما اشتباه کردیم.. من الان بیمارستانم...
- احمد...قسمت میدم
(صدای حق حق به ناله ای بلند می‌مانست)
-احمد...داره دیر می‌شه.. دکتر گفت فقط...
-....
-احمد...
-به من زنگ بزن باشه؟... قول بده که زنگ بزنی‌...
-....
-....
تتتتتتق!

چشمانش را بست...با خود فکر کرد بی‌چاره احمد... به روی یک پاشنه به سمت اتاق چرخید. دیگر میدانست که خانه خالیست...با سنگینی‌ به سمت تاریکی اتاق خیز برداشت.

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

روح را رها خواهم کرد.


اگر تنها...
اگر تنها...
دیوار‌ها را آجر به آجر میدریدم...

اگر تنها...
اگر تنها گرمای لبانت را..

سرد.
تاریک.
خالی‌.

ببین که اینجا حتی نسیم هم سنگین شده است.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

گام معلق لک لک


آرام آمد. قدم برداشت. سیگارش را خاکستر کرد. خود را میان گام‌هایی‌ معلق کرد، مهی غلیظ را شکست، در پشتِ نگاهی‌ خیره ماند و در سفری بی‌ فرجام را به دنبال مادر گم گشت. در یک روز به بی‌نهایت رفت و به پهنای دشتی گریست. چگونه می‌توان فراموش کرد، آن لحظه‌ای که با تصویر و موسیقی‌ با بینهایت هم آغوش شد. آن گاه که ثانیه‌ها از پشت شیشهٔ عینکش به دنبال تعریف خود گشتند. و نگاهی‌ نگران که از مرز‌ها عبور میکرد. چگونه می‌توان فراموش کرد، آن لحظه‌ای را که دو عاشق در دو طرفِ رودخانه‌ای خروشان به نگرانی خویش پیوند خوردند. او رفت و با خود هنر را برد. و از خود هنر را به یادگار گذشت. بی‌ صدا آمد و بی‌صدا رفت. یادش در این اتاق به پرواز بر خواسته است.

تئودور آنجلوپولوس - ۲۷ آوریل ۱۹۳۵ - ۲۴ ژانویه ۲۰۱۲

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

خیابان "دو" طرفه


برای یک بار

تنها برای یک بار

تنهای تنهای تنها برای فقط "یک" بار

بیا تا در خیابانی "دو" طرفه گام برداریم

تا با هم

به هم نزدیک شویم

و با هم

از هم دور

!نمایش گاه!


از گاهی‌ آغاز شد

به گاهی ادامه یافت

و بر گاهی دگر رفت!

سری گاه‌ها را می‌توان آویخت

خیره شد، خندید و گریست

و به "نمایش" گذشت.

دروغ

در انحنای هر گره

میان ابروانت

اسب‌ها به نبرد برخاسته اند

و سوارانشان را به زمین خواهند کوفت

Stoned in the morning light

Stoned in the morning light

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

حیات

می‌خوام برم.

کنار درخت خرمالو.

زیر گوشواره‌های آلبالوی آویزون از شاخه ها.

با صدای جیک جیک گنجیشکا.

توی حوض "حیات".

با ماهی‌ قرمزای جیییینگیییلی.

تانگو برقصم.

می‌خوام برم.

تبلیغ

ما

برای تبلیغ خود

عکس دیگران را به دیوار می‌ آویزیم

لامپهای مقوایی

از

سوزش گرمای نور خود آتش میگیرند.

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

بنویس

بنویس
به نام آنکه تو را آفرید
و تو را کشت
و با خود به آسمانت‌ نبرد

و بخوان
به نام آنکه خود را آغاز کرد
خود را کشت
. و آسمان‌ها را برایت به یادگار گذاشت

مزاج

مزاجم سخت گیر بود

مزاجم سخت، گیر بود!

امروز نیز خود را سفت گرفته بود!


خواهش،

تمنا،

التماس،

تمرکز،

تفکر،

زور زدن،

بی‌ محلّی،

سیگار،


هیچ کدام دردی دعوا نکرد!


ای کاش در کنارم بودی

ای کاش تو را در آغوش داشتم

ای قرص "سیلاکس"

که درد‌ها را از دل میرهانی!!

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

فال


.فال رازی داشت
آن فال
که از راست به چپ می نوشتیم
.از چپ به راست میخواندیم
.می خندیدیم
.می گریستیم
.از خوشبختی دمی میزدیم
.و به کشف ثانیه ها می رفتیم
.قلبی در سمت راست سینه مان میتپید

.آن راز فالی داشت
.و آن فال را نیز رازی بود
.نه فال را گرفتیم
!و نه راز را

نام



گاهی دلم
برای گرمای جسمانِ وجودت
.چنان به تنگ نا
.نا
.نا
!نام هایت را دیشب گم کردم

شاعر


شاعر نفله شد!

دست خط‌هایش به چاپ رسید.

به تیراژ ۴۰۰۰ نسخه.

در چاپ نهم

درب انتشاراتش تخته شد!

چرا که دست خط‌های شاعر نفله شده به محیط زیست آسیب میرساند!

مست

.ما
. مستِ من
. مست ْ من شدم
. به پرواز
. نوشته را ورقی بزن
! این متن چهار و سه چهارم بخش دارد

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

ترجمه زیادی آزاد!!!

تار و پود روح
رشته های نازک سرخ رنگی است..
به سرخی نور روسپی خانه‌های آمستردام..
و رنگ تابلوی هشدار.
هشدار!
سرخ.
به رنگ صمغ روان از زخم سوگند،
به زخم.
سوگند به.
سوگند به زخم.
و به کتاب مقدس..
که این دست ها برای گم گشتنند..
و برای ترک خوردن، سخت شدن، و فراموشی.

تار و پود زمان
نجواییست..
که خارش و پژواکش
از درختی به دیگری مرتعش میشود..
تصنیفش در میان عبوسی هر ساقه می‌پیچد..
آورده اند که.
این ساقه‌ ها برای گم شدنند.
و برای گسیختن ، شکستن و دفن شدن.

این عضو را به دریا بینداز..
این اعضا را.
این عضو را به درون جریان بینداز..
و این سنگ را نیز

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

نون


ن.

شنیدن.

گفتن.

راه افتادن.

ستون حوادث را لغت به لغت حفظ کردن.

ن.

ن.

ه.

نه.

نه.

معذرت می خواهم.

ماه سواد ندارد.

آینهٔ بغل ماشین


خدا حافظ.


دستانم

مثل پاندول ساعت دیواری مادربزرگم

با ضربی یکسان

برایت تکان میخورند.

درون جایِ پایِ ثابتت

دور می‌شدی.

تصویر برعکست

در آینهٔ بغل ماشین دور میشد.

برای ثانیه ای

به کوتاهی بلعیده شدن کرم از میان منقار گنجشک

انعکاس آیینه وارت با من به سخن ایستاده بود.

لبخندی کمرنگ در خشم میسوزاندم.

شاید آن خشم در آینه بغل

به خطی‌ افقی میمانست.


خدا

حا

خدا

فظ

حا

فظ


مواظب باش.

مواظب باش.

آیینه بغل ماشین.

تصاویر را بزرگتر نشان میدهد...

The more you take, The more you need.


زیبا.

اما من.

می آید.

اما من.

او تمام آهنگ ها را حفظ بود.

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

دلم برای هیجان شنیدن موضوع انشای جدید پشت نیمکتهای چوبی تنگ شده است


پشت پنجره اتاقم گلدانی کوچک است. کوچک است، ولی‌ زیباست. کنارش کوزه‌ای سفالی گذاشته ام. کوزه را خودم از بازار خریدم. آن روز که برف میامد، و تو پاهایت از سرما توان راه رفتن نداشت. نیامدی. خودم خریدمش. نیامدی ولی‌ صدای قرچ قرچِ چکمه ‌ات با من آمد. دیوار اتاقم صورتیست. پر از لکه‌های خاکستری. مثل آن پلیور صورتی‌ که پشت ویترین دیدی. گران بود. نخریدیش. تو دوستش داشتی ولی‌ کسی‌ دیگر پوشیدش. تو اشک ریختی و من تک تکشان را در سکوت از گونه هایت پاک کردم. پولیور صورتی‌ لکه‌های خاکستری نداشت. اما آن‌روز که با پشت پایت مرا به شوخی‌ زمین زدی لباس سفیدم پر از لکه‌های خاکستری شد. و آرنجم با خونی رقیق صورتی‌.

از پشت پنجرهٔ اتاقم چهار فصل پیداست. گاهی گنجشکان به روی شاخه‌های نحیف بهاری میخوانند، گاهی همان‌ها به میوهای تازه نوک میزنند، گاهی نیز از شدت باران پاییز بالهایشان به هم میچسبند، و گاهی دیگر از سرمای زمستان گوشه‌ای کز میکنند. می‌دانم. تو هم میوه‌ها را از شاخه‌های نحیف میکندی، بی‌ چتر به زیر باران میرفتی و از برف بدت میامد. می‌دانم. و تو هم می‌دانستی که برف من را با خود میبرد. می‌دانم که می‌دانستی.

پشت پنجره اتاقم گلدانی کوچک است. به مانند گل همیشه بهار، همواره گلش را به دوشش حمل می‌کند. می‌دانم. گلدانم مصنوییست. ولی‌ زیباست. پنجرهٔ اتاقم نیز کوچکست. اما در پشت کوچکیش چهار فصل پیداست. اتاقم دری ندارد تا کسی‌ بزندش. یا که با صدای ناله‌ای باز شود. یا که با قرشی خود را به هم بکوبد. می‌دانم. قرش با غین است. تو نیز می‌دانستی که در کلاس اول ابتدائی نمره دیکته من صفر شد.

دلم برای هیجان شنیدن موضوع انشای جدید پشت نیمکتهای چوبی تنگ شده است. با اینکه تو می‌دانستی موضوع انشای این هفته نیز تکراریست. می‌دانم که می‌دانستی. من و تو از اولین نگاه همه‌چیز را می‌دانستیم.