نگاه کن
آزاد شده ایم
از زمان
از حال
از رویا
میدانی که چه حسی دارد،
میدانی که چگونه است،
کشیده شدن با هر فشار
و با هر کشش
و گاهی زندگی از برق یک نگاه زاده میشود.
نگاه کن،
به مانند این است
که پیشتر به پرواز بر خاسته ایم،
اما در اوج گرفتن
هوا رقیق شده است
و ما داریم میمیریم...
نگاه کن
که دنیای زیر بالهایمان
در حال سوختن است
دستم را تنها برای لمسی فشار بده
برای تصویری از بهشتی گم شده
و بهانه ای برای جاودانگی
پیشتر از آنیم
که راهی به عقب مانده باشد
ایستاده ایم تا مواجه شویم
با آنچه "خود" نامیده میشود.
انگار که تنها گامی بیش نمانده است
از میان هوای رقیق
به تکیه گاهی برای ایستادن،
و ما سرگردان
در فرهنگ لغات
به دنبال معانی میگردیم
معانیی که تنها با آرمیدن پلک بر هم آشکار میشود
و ما داریم میمیریم...