شاید.
حقیقیترین نگاه
در پشت شیشههای دودی مخفی شده است.
و چه روحانیند
گنجشکانی
که هنگامه غروب
آواز سر میدهند،
تا شاید تاریکی را
به طلوع پیوند زنند.
شاید.
کاش آن شب،
که روی چمنها میخزیدیم،
بندهای کفشم
به یک دیگر گره نخورده
بودند.
و کاش تو در کفی غلیظ
خود را غرق نمیکردی.
و.
شاید.
حقیقیترین نگاه،
خیرگی به پایین باشد.
در آستانهٔ سقوط.