۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه
چراغ پشت پنجره
- سلام.
- سلام.
- اون چراغ پشت پنجره رو می بینی؟
- آره.
-نظرت راجع بهش چیه؟
-همون استوانه ای رو میگی؟
- نه احمق! بهت گفتم ۱۲:۳۵
- ولی من یادمه که...
- الان بگو کجایی؟
- ...
- بهت میگم الان کجایی؟
- .... میشه که ....
- نه!
- میشه که امشب ....
- تو خوبی؟
- اصن بره چی زنگ زدی؟
- فقط یه سوال داشتم.
- چی؟
- اون چراغ پشت پنجره رو میبینی؟
۱۳۹۱ خرداد ۲۸, یکشنبه
شاید
شاید.
حقیقیترین نگاه
در پشت شیشههای دودی مخفی شده است.
و چه روحانیند
گنجشکانی
که هنگامه غروب
آواز سر میدهند،
تا شاید تاریکی را
به طلوع پیوند زنند.
شاید.
کاش آن شب،
که روی چمنها میخزیدیم،
بندهای کفشم
به یک دیگر گره نخورده
بودند.
و کاش تو در کفی غلیظ
خود را غرق نمیکردی.
و.
شاید.
حقیقیترین نگاه،
خیرگی به پایین باشد.
در آستانهٔ سقوط.
۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه
نقاب هاي دروغين آن هزاران پرنده کاغذي شناور.
در گذرگاه درک زايش طلوع
و بر افروختن آتشي از خون آن
در افق.
در انعکاس.
از کلام .
دگر سوی لبان باد.
به ماهي کهربايي خيره گشته ام.
و سپس سکوت...
......
......
هم آغوشي سرد ابرهايي تيره با طلوع.
باراني سياه باريدن را پیمود.
در پيش چشمان.
ناپديد.
تا به امروز.
ديگر آن هزاران پرنده کاغذي
شناور
بر روي مرکب خطوط آسمان
نقاب هاي دروغين را.
به زمين.
بارانی سودا زده.
جاودان.
بارانی سودا زده
مرا از هم ميپاشد.
۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه
آیینه های آویزان از خود
به شکار قدرت خود را می آزماییم.
و در آیینه های آویزان از خود انعکاس سایه دیگران را میجوییم.
با آیینه ها راه میرویم.
میخندیم.
حرف میزنیم.
در آینه ها میلرزیم.
و از شکست آن میترسیم.
در خفای خود آیینه های چروک خورده را به چوب لباسی می آویزیم تا با سنگینی وزن خویش خشک شوند.
وای بر آن ثانیه که "خود" نیز دروغ ها را درخلوت "خویش" به باورها پیوند زند.
به چه هم سانی با وسواس "قاب" هر "لحظه" انتخاب میشود.
و به چه سان دیگر با تردید خاک از آن "قاب" زداده.
۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه
بیمارستان
صدای خشکِ چرخش کلید برنجی در سوراخ کلید سکوت تاریکی اتاق راشکست. لبخندِ خشکی زد و آرام در را به جلو هل داد. جیغ چرخش در را با چشم دنبال کرد. چراغ را روشن نکرد. کفشهایش را در نیاورد. آرام به آینهٔ آویزان به ستون نزدیک شد. صدای بوق بوق خفیفی میامد. چراغی چشمک زن روی تلفن، عدد ۱ را چشمک میزد. فشار دگمه پیغام گیر نوار داخل تلفن را به چرخش واداشت.
بووووووووق
-....
-........
-.... احمد...
-احمد گوشی رو بردار...
-میدونم که خونهای... الو...
-احمد منم بردار...
(ناله خفیفی پشت تلفن مرتعش شد)
-خواهش میکنم... احمد..
-احمد.. احمد ما اشتباه کردیم.. من الان بیمارستانم...
- احمد...قسمت میدم
(صدای حق حق به ناله ای بلند میمانست)
-احمد...داره دیر میشه.. دکتر گفت فقط...
-....
-احمد...
-به من زنگ بزن باشه؟... قول بده که زنگ بزنی...
-....
-....
تتتتتتق!
چشمانش را بست...با خود فکر کرد بیچاره احمد... به روی یک پاشنه به سمت اتاق چرخید. دیگر میدانست که خانه خالیست...با سنگینی به سمت تاریکی اتاق خیز برداشت.
۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه
روح را رها خواهم کرد.
۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه
گام معلق لک لک

آرام آمد. قدم برداشت. سیگارش را خاکستر کرد. خود را میان گامهایی معلق کرد، مهی غلیظ را شکست، در پشتِ نگاهی خیره ماند و در سفری بی فرجام را به دنبال مادر گم گشت. در یک روز به بینهایت رفت و به پهنای دشتی گریست. چگونه میتوان فراموش کرد، آن لحظهای که با تصویر و موسیقی با بینهایت هم آغوش شد. آن گاه که ثانیهها از پشت شیشهٔ عینکش به دنبال تعریف خود گشتند. و نگاهی نگران که از مرزها عبور میکرد. چگونه میتوان فراموش کرد، آن لحظهای را که دو عاشق در دو طرفِ رودخانهای خروشان به نگرانی خویش پیوند خوردند. او رفت و با خود هنر را برد. و از خود هنر را به یادگار گذشت. بی صدا آمد و بیصدا رفت. یادش در این اتاق به پرواز بر خواسته است.
تئودور آنجلوپولوس - ۲۷ آوریل ۱۹۳۵ - ۲۴ ژانویه ۲۰۱۲
۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه
خیابان "دو" طرفه
!نمایش گاه!
۱۳۹۰ دی ۲۰, سهشنبه
۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه
بنویس
مزاج
اشتراک در:
پستها (Atom)