۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

بیمارستان


صدای خشکِ چرخش کلید برنجی در سوراخ کلید سکوت تاریکی‌ اتاق راشکست. لبخندِ خشکی زد و آرام در را به جلو هل داد. جیغ چرخش در را با چشم دنبال کرد. چراغ را روشن نکرد. کفشهایش را در نیاورد. آرام به آینهٔ آویزان به ستون نزدیک شد. صدای بوق بوق خفیفی میامد. چراغی چشمک زن روی تلفن، عدد ۱ را چشمک میزد. فشار دگمه پیغام گیر نوار داخل تلفن را به چرخش واداشت.

بووووووووق
-....
-........
-.... احمد...
-احمد گوشی رو بردار...
-میدونم که خونه‌ای... الو...
-احمد منم بردار...
(ناله خفیفی پشت تلفن مرتعش شد)
-خواهش می‌کنم... احمد..
-احمد.. احمد ما اشتباه کردیم.. من الان بیمارستانم...
- احمد...قسمت میدم
(صدای حق حق به ناله ای بلند می‌مانست)
-احمد...داره دیر می‌شه.. دکتر گفت فقط...
-....
-احمد...
-به من زنگ بزن باشه؟... قول بده که زنگ بزنی‌...
-....
-....
تتتتتتق!

چشمانش را بست...با خود فکر کرد بی‌چاره احمد... به روی یک پاشنه به سمت اتاق چرخید. دیگر میدانست که خانه خالیست...با سنگینی‌ به سمت تاریکی اتاق خیز برداشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر