۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

فال


.فال رازی داشت
آن فال
که از راست به چپ می نوشتیم
.از چپ به راست میخواندیم
.می خندیدیم
.می گریستیم
.از خوشبختی دمی میزدیم
.و به کشف ثانیه ها می رفتیم
.قلبی در سمت راست سینه مان میتپید

.آن راز فالی داشت
.و آن فال را نیز رازی بود
.نه فال را گرفتیم
!و نه راز را

نام



گاهی دلم
برای گرمای جسمانِ وجودت
.چنان به تنگ نا
.نا
.نا
!نام هایت را دیشب گم کردم

شاعر


شاعر نفله شد!

دست خط‌هایش به چاپ رسید.

به تیراژ ۴۰۰۰ نسخه.

در چاپ نهم

درب انتشاراتش تخته شد!

چرا که دست خط‌های شاعر نفله شده به محیط زیست آسیب میرساند!

مست

.ما
. مستِ من
. مست ْ من شدم
. به پرواز
. نوشته را ورقی بزن
! این متن چهار و سه چهارم بخش دارد

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

ترجمه زیادی آزاد!!!

تار و پود روح
رشته های نازک سرخ رنگی است..
به سرخی نور روسپی خانه‌های آمستردام..
و رنگ تابلوی هشدار.
هشدار!
سرخ.
به رنگ صمغ روان از زخم سوگند،
به زخم.
سوگند به.
سوگند به زخم.
و به کتاب مقدس..
که این دست ها برای گم گشتنند..
و برای ترک خوردن، سخت شدن، و فراموشی.

تار و پود زمان
نجواییست..
که خارش و پژواکش
از درختی به دیگری مرتعش میشود..
تصنیفش در میان عبوسی هر ساقه می‌پیچد..
آورده اند که.
این ساقه‌ ها برای گم شدنند.
و برای گسیختن ، شکستن و دفن شدن.

این عضو را به دریا بینداز..
این اعضا را.
این عضو را به درون جریان بینداز..
و این سنگ را نیز

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

نون


ن.

شنیدن.

گفتن.

راه افتادن.

ستون حوادث را لغت به لغت حفظ کردن.

ن.

ن.

ه.

نه.

نه.

معذرت می خواهم.

ماه سواد ندارد.

آینهٔ بغل ماشین


خدا حافظ.


دستانم

مثل پاندول ساعت دیواری مادربزرگم

با ضربی یکسان

برایت تکان میخورند.

درون جایِ پایِ ثابتت

دور می‌شدی.

تصویر برعکست

در آینهٔ بغل ماشین دور میشد.

برای ثانیه ای

به کوتاهی بلعیده شدن کرم از میان منقار گنجشک

انعکاس آیینه وارت با من به سخن ایستاده بود.

لبخندی کمرنگ در خشم میسوزاندم.

شاید آن خشم در آینه بغل

به خطی‌ افقی میمانست.


خدا

حا

خدا

فظ

حا

فظ


مواظب باش.

مواظب باش.

آیینه بغل ماشین.

تصاویر را بزرگتر نشان میدهد...

The more you take, The more you need.


زیبا.

اما من.

می آید.

اما من.

او تمام آهنگ ها را حفظ بود.

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

دلم برای هیجان شنیدن موضوع انشای جدید پشت نیمکتهای چوبی تنگ شده است


پشت پنجره اتاقم گلدانی کوچک است. کوچک است، ولی‌ زیباست. کنارش کوزه‌ای سفالی گذاشته ام. کوزه را خودم از بازار خریدم. آن روز که برف میامد، و تو پاهایت از سرما توان راه رفتن نداشت. نیامدی. خودم خریدمش. نیامدی ولی‌ صدای قرچ قرچِ چکمه ‌ات با من آمد. دیوار اتاقم صورتیست. پر از لکه‌های خاکستری. مثل آن پلیور صورتی‌ که پشت ویترین دیدی. گران بود. نخریدیش. تو دوستش داشتی ولی‌ کسی‌ دیگر پوشیدش. تو اشک ریختی و من تک تکشان را در سکوت از گونه هایت پاک کردم. پولیور صورتی‌ لکه‌های خاکستری نداشت. اما آن‌روز که با پشت پایت مرا به شوخی‌ زمین زدی لباس سفیدم پر از لکه‌های خاکستری شد. و آرنجم با خونی رقیق صورتی‌.

از پشت پنجرهٔ اتاقم چهار فصل پیداست. گاهی گنجشکان به روی شاخه‌های نحیف بهاری میخوانند، گاهی همان‌ها به میوهای تازه نوک میزنند، گاهی نیز از شدت باران پاییز بالهایشان به هم میچسبند، و گاهی دیگر از سرمای زمستان گوشه‌ای کز میکنند. می‌دانم. تو هم میوه‌ها را از شاخه‌های نحیف میکندی، بی‌ چتر به زیر باران میرفتی و از برف بدت میامد. می‌دانم. و تو هم می‌دانستی که برف من را با خود میبرد. می‌دانم که می‌دانستی.

پشت پنجره اتاقم گلدانی کوچک است. به مانند گل همیشه بهار، همواره گلش را به دوشش حمل می‌کند. می‌دانم. گلدانم مصنوییست. ولی‌ زیباست. پنجرهٔ اتاقم نیز کوچکست. اما در پشت کوچکیش چهار فصل پیداست. اتاقم دری ندارد تا کسی‌ بزندش. یا که با صدای ناله‌ای باز شود. یا که با قرشی خود را به هم بکوبد. می‌دانم. قرش با غین است. تو نیز می‌دانستی که در کلاس اول ابتدائی نمره دیکته من صفر شد.

دلم برای هیجان شنیدن موضوع انشای جدید پشت نیمکتهای چوبی تنگ شده است. با اینکه تو می‌دانستی موضوع انشای این هفته نیز تکراریست. می‌دانم که می‌دانستی. من و تو از اولین نگاه همه‌چیز را می‌دانستیم.

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

تنها اگر خودکاری داشتم


باید بنویسم، باید همه‌چیز را بنویسم، همانطور که هستند، همانطور که اتفاق افتاده اند. قبل از آنکه یادم رود. قبل از اینکه گام برداشتن در فردا تصویر را آن طور که می‌خواهد عوض کند. همانطور که تجربه شده است. همانطور که در یاد دارم. باد به سردی میوزد. باد سرد فاصله همیشگی‌ تا خانه را کش میدهد. چرا پاشنه پای چپم از زیر پایم در میرود؟ زیبایی دختر پالتو قرمز را چه به من؟ پستانهای بیرون افتاده در این سرما چه میکنند؟ ‌ای خیابان گرد علااااف! تو دیگر چرا کریس دی برگ میزنی‌؟ من که هیچوقت آهنگ‌های شما رو نمیشناسم! باید با خود تکرار کنم، باید بنویسم. همه‌چیز را همانطور که هستند. همانطور که آویزان شده اند. صدای نالان کریس دی برگ از آن خودتان. من کار دیگری دارم. باید به یاد آورم. امشب چرا این کلید لعنتی خود را میان سکهای یک سِنتی گم کرده است؟ باید لغت به لغت یاد داشت کنم. دو تصویرِ در آینه به من تعلقی ندارد. تکانشان به کارم نمی‌آید. باید بنویسم. قبل از آنکه فراموش کنم. فقط اگر تنها خودکاری داشتم.. و می‌دانستم که چگونه می‌توان بالا آورد. اگر تنها خودکاری داشتم.. اگر تنها خودکاری داشتم..

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

سایه‌ها


به تندی انگشتم را به سو‌ی آسمان تکان دادم

-آنجا را نگاه کن... زمان در حال پرواز است... تو هم میبینی‌؟

نگاهش کردم، گویی حرفهایم را نمیشنید. سرم را با افسوس به زمین انداختم. با خود اندیشیدم "کاش سایه‌ها نیز چشم داشتند"

از


من از جستجو.

من از نگاه.

من از سلام.

من از افق.

و از پرواز.

خالی‌ از تکرار.

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

9



دربه درتر ازباد زیستم

در سرزمینی که هیچ گیاهی در ان نمیروید

ای تیز خرامان!
لنگی پای من
از ناهمواری راه شما بود.

آیدا در آینه.

وزن تاریکی‌


آنها از وزن تاریکی‌ گریختند،
و غرق شدن در خلأ عمیق تری را گزیدند،
سایه‌ها در آتش میسوزند،
و یکپارچگی، ناظری خیره است،
آن دستان آلوده شده اند،
دستانی که دریاها را بلند میکرد،
و در افق ستارگان مینواخت،
آنها با غرور،
به روی خط خالی‌ زمین ایستاده اند،
گرگان در هنگامهٔ غروب به پایکوبی برخاسته اند،
به روی خورشید سایه‌ای خفته است،
و سایه‌ای دیگر خود را در لابلای ترک‌های زمین مخفی‌ کرده است،
آنها از وزن تاریکی‌ گریختند،
و غرق شدن در خلأ عمیق تری را گزیدند،

همچنان از میان آتش صدای سوختن میاید،

و یکپارچگی، ناظری خیره است.

مینمال

می‌.

مال.

به.

مال.

می‌.

ن.

مال.

سکوت


باز هم تو.

کلون بر در.

و کلید در.

میدانستم.

میدانستم.

تنها سکوت را بکن.

صدای سوت


عشق را.

فیلتر.

و فنجان قهوه.

آیا بار دگر.

عشق را.

هنوز هم صدای سوت میاید.

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

جشن


بیا

و تک تک اتاق‌های خانه ‌ات را

به مانند من با آرامش و صبر بسوزان

بیا

با من

گامی‌ به عقب بردار

و جنبش زیبا و درخشان ذرات سوزان را

نظاره کن

تو نیز از امروز

به مانند من عریانی

جشنی باید گرفت.

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

هوای رقیق


نگاه کن
آزاد شده ایم
از زمان
از حال
از رویا

می‌دانی که چه حسی دارد،
می‌دانی که چگونه است،
کشیده شدن با هر فشار
و با هر کشش

و گاهی زندگی‌ از برق یک نگاه زاده میشود.


نگاه کن،
به مانند این است
که پیشتر به پرواز بر خاسته ایم،
اما در اوج گرفتن
هوا رقیق شده است
و ما داریم میمیریم...

نگاه کن
که دنیای زیر بالهایمان
در حال سوختن است
دستم را تنها برای لمسی فشار بده
برای تصویری از بهشتی‌ گم شده
و بهانه‌ ای برای جاودانگی

پیشتر از آنیم
که راهی‌ به عقب مانده باشد
ایستاده ایم تا مواجه شویم
با آنچه "خود" نامیده میشود.
انگار که تنها گامی بیش نمانده است
از میان هوای رقیق

به تکیه گاهی برای ایستادن،

و ما سرگردان

در فرهنگ لغات

به دنبال معانی میگردیم

معانیی که تنها با آرمیدن پلک بر هم آشکار میشود


هوا رقیق شده است
و ما داریم میمیریم...

تقویم


او هر روز سه بار در حیاط قدم میزد. نگاهش را از روی حرکت انگشتان پایش به لای درز‌های کاشی‌ها می‌سراند و در راستای پیچک‌ها بالا می‌برد و با چرخش برگ‌ها میرقصاند. سپس چشمانش را می‌بست و با لبخندی کج چنان بو می‌کشید که انگار از میان ده‌ها بو به دنبال بویی خاص میگردد. در میان قدم زدن‌های هر روزش گاهی به صدای باران گوش میداد، گاهی از حس زبری قدم هایش به روی برف لذت می‌برد، گاهی دستش را برای لمس تشعشع آفتاب در هوا میچرخاند و گاهی نیز می‌‌ایستاد و با دقت به صدای گنجشکان روی سیم های برق گوش میکرد. شب هنگام خواب دوربین فیلم برداریش که از دریچهٔ مدورش به تختش خیره بود را روشن میکرد. بالشش را در آغوش می‌کشید و به روی شکم میخوابید.

- من میروم ...

- به کجا؟

- ...نمیدانم ... میروم ...

- تا کی‌؟

- ... نمیدانم ... میروم ...

- با کی‌؟

- ...نمیدانم ... میروم ...

- خداحافظ...

- خداحافظ...

او همچنان هر روز سه بار در حیاط قدم میزد، و هنگام خواب دوربین فیلم برداریش را روشن میکرد. کسی‌ نفهمید که آن فیلم‌ها به چه کار آیند، و کسی‌ نفهمید که او مدتیست که رفته است..

درد


درد.
به انعکاس.
من.
می‌.
میترسم.

شاید


تنها.
تکرار.
به روی.
برای.
شاید.
تنها.

زبان


زبان.
زبان.
هیاهو.
گم شده است.
من.
جستجو.
پوست.
گم شده است.

خیره


خیره.
به گوش.
دماغ.
مرگ.
خیره.

کنترا باس, 2

خیره.
باز.
خیره بر.
سایه میان.
فشار دگمه.
کنترا باس.

کنترا باس


حلقه بر.
پشت پنجره باران میبرد.
این طرف پنجره صدای نفس میاید.
امشب .
با کنترا باس به بستر خواهم رفت.

تکان


تکان نبض.
سیاهی.
فشار را.
تکان.
نبض بر.
تکان.
درد.

اسم


خیره.
مردمک را.
و اتفاق.
در اتاق بزرگ.
اسم من.
اسم من.
فراموشم.
را.

متاسفم


در را.
بر.
گر.
برگرد.
تکان کلون.
الو؟.
الو؟.
تق.
متاسفم، مگر روزنامه امروز را نخوانده اید؟.