۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه
فال
شاعر
۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه
ترجمه زیادی آزاد!!!

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه
نون
آینهٔ بغل ماشین
خدا حافظ.
دستانم
مثل پاندول ساعت دیواری مادربزرگم
با ضربی یکسان
برایت تکان میخورند.
درون جایِ پایِ ثابتت
دور میشدی.
تصویر برعکست
در آینهٔ بغل ماشین دور میشد.
برای ثانیه ای
به کوتاهی بلعیده شدن کرم از میان منقار گنجشک
انعکاس آیینه وارت با من به سخن ایستاده بود.
لبخندی کمرنگ در خشم میسوزاندم.
شاید آن خشم در آینه بغل
به خطی افقی میمانست.
خدا
حا
خدا
فظ
حا
فظ
مواظب باش.
مواظب باش.
آیینه بغل ماشین.
۱۳۹۰ آذر ۱, سهشنبه
دلم برای هیجان شنیدن موضوع انشای جدید پشت نیمکتهای چوبی تنگ شده است
پشت پنجره اتاقم گلدانی کوچک است. کوچک است، ولی زیباست. کنارش کوزهای سفالی گذاشته ام. کوزه را خودم از بازار خریدم. آن روز که برف میامد، و تو پاهایت از سرما توان راه رفتن نداشت. نیامدی. خودم خریدمش. نیامدی ولی صدای قرچ قرچِ چکمه ات با من آمد. دیوار اتاقم صورتیست. پر از لکههای خاکستری. مثل آن پلیور صورتی که پشت ویترین دیدی. گران بود. نخریدیش. تو دوستش داشتی ولی کسی دیگر پوشیدش. تو اشک ریختی و من تک تکشان را در سکوت از گونه هایت پاک کردم. پولیور صورتی لکههای خاکستری نداشت. اما آنروز که با پشت پایت مرا به شوخی زمین زدی لباس سفیدم پر از لکههای خاکستری شد. و آرنجم با خونی رقیق صورتی.
از پشت پنجرهٔ اتاقم چهار فصل پیداست. گاهی گنجشکان به روی شاخههای نحیف بهاری میخوانند، گاهی همانها به میوهای تازه نوک میزنند، گاهی نیز از شدت باران پاییز بالهایشان به هم میچسبند، و گاهی دیگر از سرمای زمستان گوشهای کز میکنند. میدانم. تو هم میوهها را از شاخههای نحیف میکندی، بی چتر به زیر باران میرفتی و از برف بدت میامد. میدانم. و تو هم میدانستی که برف من را با خود میبرد. میدانم که میدانستی.
پشت پنجره اتاقم گلدانی کوچک است. به مانند گل همیشه بهار، همواره گلش را به دوشش حمل میکند. میدانم. گلدانم مصنوییست. ولی زیباست. پنجرهٔ اتاقم نیز کوچکست. اما در پشت کوچکیش چهار فصل پیداست. اتاقم دری ندارد تا کسی بزندش. یا که با صدای نالهای باز شود. یا که با قرشی خود را به هم بکوبد. میدانم. قرش با غین است. تو نیز میدانستی که در کلاس اول ابتدائی نمره دیکته من صفر شد.
دلم برای هیجان شنیدن موضوع انشای جدید پشت نیمکتهای چوبی تنگ شده است. با اینکه تو میدانستی موضوع انشای این هفته نیز تکراریست. میدانم که میدانستی. من و تو از اولین نگاه همهچیز را میدانستیم.
۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه
تنها اگر خودکاری داشتم
۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه
۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه
9
وزن تاریکی
آنها از وزن تاریکی گریختند،
و غرق شدن در خلأ عمیق تری را گزیدند،
سایهها در آتش میسوزند،
و یکپارچگی، ناظری خیره است،
آن دستان آلوده شده اند،
دستانی که دریاها را بلند میکرد،
و در افق ستارگان مینواخت،
آنها با غرور،
به روی خط خالی زمین ایستاده اند،
گرگان در هنگامهٔ غروب به پایکوبی برخاسته اند،
به روی خورشید سایهای خفته است،
و سایهای دیگر خود را در لابلای ترکهای زمین مخفی کرده است،
آنها از وزن تاریکی گریختند،
و غرق شدن در خلأ عمیق تری را گزیدند،
همچنان از میان آتش صدای سوختن میاید،
و یکپارچگی، ناظری خیره است.
۱۳۹۰ آبان ۱۷, سهشنبه
جشن
۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه
هوای رقیق
نگاه کن
آزاد شده ایم
از زمان
از حال
از رویا
میدانی که چه حسی دارد،
میدانی که چگونه است،
کشیده شدن با هر فشار
و با هر کشش
و گاهی زندگی از برق یک نگاه زاده میشود.
نگاه کن،
به مانند این است
که پیشتر به پرواز بر خاسته ایم،
اما در اوج گرفتن
هوا رقیق شده است
و ما داریم میمیریم...
نگاه کن
که دنیای زیر بالهایمان
در حال سوختن است
دستم را تنها برای لمسی فشار بده
برای تصویری از بهشتی گم شده
و بهانه ای برای جاودانگی
پیشتر از آنیم
که راهی به عقب مانده باشد
ایستاده ایم تا مواجه شویم
با آنچه "خود" نامیده میشود.
انگار که تنها گامی بیش نمانده است
از میان هوای رقیق
به تکیه گاهی برای ایستادن،
و ما سرگردان
در فرهنگ لغات
به دنبال معانی میگردیم
معانیی که تنها با آرمیدن پلک بر هم آشکار میشود
و ما داریم میمیریم...
تقویم
او هر روز سه بار در حیاط قدم میزد. نگاهش را از روی حرکت انگشتان پایش به لای درزهای کاشیها میسراند و در راستای پیچکها بالا میبرد و با چرخش برگها میرقصاند. سپس چشمانش را میبست و با لبخندی کج چنان بو میکشید که انگار از میان دهها بو به دنبال بویی خاص میگردد. در میان قدم زدنهای هر روزش گاهی به صدای باران گوش میداد، گاهی از حس زبری قدم هایش به روی برف لذت میبرد، گاهی دستش را برای لمس تشعشع آفتاب در هوا میچرخاند و گاهی نیز میایستاد و با دقت به صدای گنجشکان روی سیم های برق گوش میکرد. شب هنگام خواب دوربین فیلم برداریش که از دریچهٔ مدورش به تختش خیره بود را روشن میکرد. بالشش را در آغوش میکشید و به روی شکم میخوابید.
- من میروم ...
- به کجا؟
- ...نمیدانم ... میروم ...
- تا کی؟
- ... نمیدانم ... میروم ...
- با کی؟
- ...نمیدانم ... میروم ...
- خداحافظ...
- خداحافظ...
او همچنان هر روز سه بار در حیاط قدم میزد، و هنگام خواب دوربین فیلم برداریش را روشن میکرد. کسی نفهمید که آن فیلمها به چه کار آیند، و کسی نفهمید که او مدتیست که رفته است..