خدا حافظ.
دستانم
مثل پاندول ساعت دیواری مادربزرگم
با ضربی یکسان
برایت تکان میخورند.
درون جایِ پایِ ثابتت
دور میشدی.
تصویر برعکست
در آینهٔ بغل ماشین دور میشد.
برای ثانیه ای
به کوتاهی بلعیده شدن کرم از میان منقار گنجشک
انعکاس آیینه وارت با من به سخن ایستاده بود.
لبخندی کمرنگ در خشم میسوزاندم.
شاید آن خشم در آینه بغل
به خطی افقی میمانست.
خدا
حا
خدا
فظ
حا
فظ
مواظب باش.
مواظب باش.
آیینه بغل ماشین.
پشت پنجره اتاقم گلدانی کوچک است. کوچک است، ولی زیباست. کنارش کوزهای سفالی گذاشته ام. کوزه را خودم از بازار خریدم. آن روز که برف میامد، و تو پاهایت از سرما توان راه رفتن نداشت. نیامدی. خودم خریدمش. نیامدی ولی صدای قرچ قرچِ چکمه ات با من آمد. دیوار اتاقم صورتیست. پر از لکههای خاکستری. مثل آن پلیور صورتی که پشت ویترین دیدی. گران بود. نخریدیش. تو دوستش داشتی ولی کسی دیگر پوشیدش. تو اشک ریختی و من تک تکشان را در سکوت از گونه هایت پاک کردم. پولیور صورتی لکههای خاکستری نداشت. اما آنروز که با پشت پایت مرا به شوخی زمین زدی لباس سفیدم پر از لکههای خاکستری شد. و آرنجم با خونی رقیق صورتی.
از پشت پنجرهٔ اتاقم چهار فصل پیداست. گاهی گنجشکان به روی شاخههای نحیف بهاری میخوانند، گاهی همانها به میوهای تازه نوک میزنند، گاهی نیز از شدت باران پاییز بالهایشان به هم میچسبند، و گاهی دیگر از سرمای زمستان گوشهای کز میکنند. میدانم. تو هم میوهها را از شاخههای نحیف میکندی، بی چتر به زیر باران میرفتی و از برف بدت میامد. میدانم. و تو هم میدانستی که برف من را با خود میبرد. میدانم که میدانستی.
پشت پنجره اتاقم گلدانی کوچک است. به مانند گل همیشه بهار، همواره گلش را به دوشش حمل میکند. میدانم. گلدانم مصنوییست. ولی زیباست. پنجرهٔ اتاقم نیز کوچکست. اما در پشت کوچکیش چهار فصل پیداست. اتاقم دری ندارد تا کسی بزندش. یا که با صدای نالهای باز شود. یا که با قرشی خود را به هم بکوبد. میدانم. قرش با غین است. تو نیز میدانستی که در کلاس اول ابتدائی نمره دیکته من صفر شد.
دلم برای هیجان شنیدن موضوع انشای جدید پشت نیمکتهای چوبی تنگ شده است. با اینکه تو میدانستی موضوع انشای این هفته نیز تکراریست. میدانم که میدانستی. من و تو از اولین نگاه همهچیز را میدانستیم.
آنها از وزن تاریکی گریختند،
و غرق شدن در خلأ عمیق تری را گزیدند،
سایهها در آتش میسوزند،
و یکپارچگی، ناظری خیره است،
آن دستان آلوده شده اند،
دستانی که دریاها را بلند میکرد،
و در افق ستارگان مینواخت،
آنها با غرور،
به روی خط خالی زمین ایستاده اند،
گرگان در هنگامهٔ غروب به پایکوبی برخاسته اند،
به روی خورشید سایهای خفته است،
و سایهای دیگر خود را در لابلای ترکهای زمین مخفی کرده است،
آنها از وزن تاریکی گریختند،
و غرق شدن در خلأ عمیق تری را گزیدند،
همچنان از میان آتش صدای سوختن میاید،
و یکپارچگی، ناظری خیره است.