۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

نقاب هاي دروغين آن هزاران پرنده کاغذي شناور.


در گذرگاه درک زايش طلوع
و بر افروختن آتشي از خون آن
در افق.
در انعکاس.
از کلام .
دگر سوی لبان باد.
به ماه‌ي‌ کهربايي‌ خيره گشته ام.


و سپس سکوت...
......
......
هم آغوشي سرد ابر‌هايي تيره با طلوع.


باراني سياه باريدن را پیمود.
در پيش چشمان.
ناپديد.
تا به امروز.
ديگر آن هزاران پرنده کاغذي
شناور
بر روي مرکب خطوط آسمان
نقاب هاي دروغين را.
به زمين.


بارانی سودا زده.
جاودان.
بارانی سودا زده
مرا از هم ميپاشد.

۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

آیینه های آویزان از خود


به شکار قدرت خود را می آزماییم.
و در آیینه های آویزان از خود انعکاس سایه دیگران را میجوییم.
با آیینه ها راه میرویم.
میخندیم.
حرف میزنیم.

در آینه ها میلرزیم.
و از شکست آن میترسیم.

در خفای خود آیینه های چروک خورده را به چوب لباسی می آویزیم تا با سنگینی وزن خویش خشک شوند.

وای بر آن ثانیه که "خود" نیز دروغ ها را درخلوت "خویش" به باورها پیوند زند.

به چه هم سانی با وسواس "قاب" هر "لحظه" انتخاب میشود.
و به چه سان دیگر با تردید خاک از آن "قاب" زداده.

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

بیمارستان


صدای خشکِ چرخش کلید برنجی در سوراخ کلید سکوت تاریکی‌ اتاق راشکست. لبخندِ خشکی زد و آرام در را به جلو هل داد. جیغ چرخش در را با چشم دنبال کرد. چراغ را روشن نکرد. کفشهایش را در نیاورد. آرام به آینهٔ آویزان به ستون نزدیک شد. صدای بوق بوق خفیفی میامد. چراغی چشمک زن روی تلفن، عدد ۱ را چشمک میزد. فشار دگمه پیغام گیر نوار داخل تلفن را به چرخش واداشت.

بووووووووق
-....
-........
-.... احمد...
-احمد گوشی رو بردار...
-میدونم که خونه‌ای... الو...
-احمد منم بردار...
(ناله خفیفی پشت تلفن مرتعش شد)
-خواهش می‌کنم... احمد..
-احمد.. احمد ما اشتباه کردیم.. من الان بیمارستانم...
- احمد...قسمت میدم
(صدای حق حق به ناله ای بلند می‌مانست)
-احمد...داره دیر می‌شه.. دکتر گفت فقط...
-....
-احمد...
-به من زنگ بزن باشه؟... قول بده که زنگ بزنی‌...
-....
-....
تتتتتتق!

چشمانش را بست...با خود فکر کرد بی‌چاره احمد... به روی یک پاشنه به سمت اتاق چرخید. دیگر میدانست که خانه خالیست...با سنگینی‌ به سمت تاریکی اتاق خیز برداشت.

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

روح را رها خواهم کرد.


اگر تنها...
اگر تنها...
دیوار‌ها را آجر به آجر میدریدم...

اگر تنها...
اگر تنها گرمای لبانت را..

سرد.
تاریک.
خالی‌.

ببین که اینجا حتی نسیم هم سنگین شده است.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

گام معلق لک لک


آرام آمد. قدم برداشت. سیگارش را خاکستر کرد. خود را میان گام‌هایی‌ معلق کرد، مهی غلیظ را شکست، در پشتِ نگاهی‌ خیره ماند و در سفری بی‌ فرجام را به دنبال مادر گم گشت. در یک روز به بی‌نهایت رفت و به پهنای دشتی گریست. چگونه می‌توان فراموش کرد، آن لحظه‌ای که با تصویر و موسیقی‌ با بینهایت هم آغوش شد. آن گاه که ثانیه‌ها از پشت شیشهٔ عینکش به دنبال تعریف خود گشتند. و نگاهی‌ نگران که از مرز‌ها عبور میکرد. چگونه می‌توان فراموش کرد، آن لحظه‌ای را که دو عاشق در دو طرفِ رودخانه‌ای خروشان به نگرانی خویش پیوند خوردند. او رفت و با خود هنر را برد. و از خود هنر را به یادگار گذشت. بی‌ صدا آمد و بی‌صدا رفت. یادش در این اتاق به پرواز بر خواسته است.

تئودور آنجلوپولوس - ۲۷ آوریل ۱۹۳۵ - ۲۴ ژانویه ۲۰۱۲