در گذرگاه درک زايش طلوع
و بر افروختن آتشي از خون آن
در افق.
در انعکاس.
از کلام .
دگر سوی لبان باد.
به ماهي کهربايي خيره گشته ام.
و سپس سکوت...
......
......
هم آغوشي سرد ابرهايي تيره با طلوع.
باراني سياه باريدن را پیمود.
در پيش چشمان.
ناپديد.
تا به امروز.
ديگر آن هزاران پرنده کاغذي
شناور
بر روي مرکب خطوط آسمان
نقاب هاي دروغين را.
به زمين.
بارانی سودا زده.
جاودان.
بارانی سودا زده
مرا از هم ميپاشد.
بارانی سودا زده!
پاسخ دادنحذفخیلی عالی بود.
ممنون :)
حذفآرش من این تیکه رو خیلی دوست دارم:
حذفبه ماهي کهربایی خيره گشده ام.
ولی ملا لغتی که بشم درستش گشته ام هستش, نه؟
دقیقا!!! فکنم مشکل از کامپوتر باشه :دی
حذفچون اینجا که "ت" هستش :دی
ممنون بابت ادیت ;)