۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

آینهٔ بغل ماشین


خدا حافظ.


دستانم

مثل پاندول ساعت دیواری مادربزرگم

با ضربی یکسان

برایت تکان میخورند.

درون جایِ پایِ ثابتت

دور می‌شدی.

تصویر برعکست

در آینهٔ بغل ماشین دور میشد.

برای ثانیه ای

به کوتاهی بلعیده شدن کرم از میان منقار گنجشک

انعکاس آیینه وارت با من به سخن ایستاده بود.

لبخندی کمرنگ در خشم میسوزاندم.

شاید آن خشم در آینه بغل

به خطی‌ افقی میمانست.


خدا

حا

خدا

فظ

حا

فظ


مواظب باش.

مواظب باش.

آیینه بغل ماشین.

تصاویر را بزرگتر نشان میدهد...

۱ نظر: