۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

تقویم


او هر روز سه بار در حیاط قدم میزد. نگاهش را از روی حرکت انگشتان پایش به لای درز‌های کاشی‌ها می‌سراند و در راستای پیچک‌ها بالا می‌برد و با چرخش برگ‌ها میرقصاند. سپس چشمانش را می‌بست و با لبخندی کج چنان بو می‌کشید که انگار از میان ده‌ها بو به دنبال بویی خاص میگردد. در میان قدم زدن‌های هر روزش گاهی به صدای باران گوش میداد، گاهی از حس زبری قدم هایش به روی برف لذت می‌برد، گاهی دستش را برای لمس تشعشع آفتاب در هوا میچرخاند و گاهی نیز می‌‌ایستاد و با دقت به صدای گنجشکان روی سیم های برق گوش میکرد. شب هنگام خواب دوربین فیلم برداریش که از دریچهٔ مدورش به تختش خیره بود را روشن میکرد. بالشش را در آغوش می‌کشید و به روی شکم میخوابید.

- من میروم ...

- به کجا؟

- ...نمیدانم ... میروم ...

- تا کی‌؟

- ... نمیدانم ... میروم ...

- با کی‌؟

- ...نمیدانم ... میروم ...

- خداحافظ...

- خداحافظ...

او همچنان هر روز سه بار در حیاط قدم میزد، و هنگام خواب دوربین فیلم برداریش را روشن میکرد. کسی‌ نفهمید که آن فیلم‌ها به چه کار آیند، و کسی‌ نفهمید که او مدتیست که رفته است..

۱ نظر:

  1. آرش جون، دو حالت بیشتر وجود نداره: یا من نفهمم یا این نقاشیه یه جورایی گلواژه میگه

    پاسخ دادنحذف